اخبار > در مورد بابيت و بهاييت توضيح مفصل دهيد و كتبي را معرفي كنيد كه در نقد آراي ايشان باشد.
 


  چاپ        ارسال به دوست

جریان شناسی تفکر ضاله بهاییت

در مورد بابيت و بهاييت توضيح مفصل دهيد و كتبي را معرفي كنيد كه در نقد آراي ايشان باشد.

در مورد بابيت و بهاييت توضيح مفصل دهيد و كتبي را معرفي كنيد كه در نقد آراي ايشان باشد.

بنيانگذار بابيت، سيد على محمد شيرازى ملقب به «باب» است. او در سال 1235ق در شيراز متولد شد، در نوزده سالگى به كربلا رفت و در درس سيد كاظم رشتى حاضر شد و پس از مرگ سيد كاظم رشتى خود را باب امام زمان(عج) خواند. على محمد در سال 1261ق به دستور والى فارس دستگير و به شيراز فرستاده شد. وى پس از آن كه در مناظره با علماى شيعه شكست خورد اظهار ندامت كرد و در حضور مردم گفت : «لعنت خدا بر كسى كه مرا وكيل امام غائب بداند. لعنت خدا بر كسى كه مرا باب امام بداند». 
در عين حال پس از چندى در تبريز ادعاى «مهدويت» كرد و خود را امام زمان خواند و بابيت را كه قبلاً ادعا كرده بود به «بابيت علم خداوند تأويل كرد». او در مجلس علما نتوانست ادعاى خود را اثبات كند و از پاسخ مسائل دينى فرو ماند و جملات ساده عربى را غلط خواند. از اين رو بار ديگر توبه نامه نوشت؛ اما طولى نكشيد كه ادعاى پيامبرى كرد و كتاب «بيان» را كتاب آسمانى خويش دانست. او خود را برتر پيامبران و ناسخ اسلام دانسته و بر آن است كه با ظهور وى، قيامت بر پا شده است. مناظره باب با نظام العلماء در مجلس وليعهد ناصرالدين ميرزا كه به توبه ظاهرى باب انجاميد(2) چنين است :
نظام العلما : حكم... كه شما ادعاى خود را در حضور علماى اسلام بيان نماييد تا تصديق و تكذيب آن محقق گردد. اگرچه من اهل علم نيستم و مقام ملازمت دارم و خالى از غرضم، تصديق من خالى از فايده نخواهد بود و مرا از شما سه سؤال است :
اولاً؛ آيا اين كتبى كه بر سنت و سياق قرآن و صحيفه و مناجات در اكناف و اطراف ايران منتشر شده از شما است يا نه؟ و آيا آنها را شما تأليف كرده ايد و يا به شما بسته اند؟
باب : از خدا است.
نظام العلما : من چندان سواد ندارم، اگر از شما است بگوييد آرى و الا نه.
باب : از من است.
نظام العلما : آيا معنى كلام شما كه گفتيد از خدا است اين است كه زبان شما مثل شجره طور است؟
باب :
روا باشد انا الحق از درختى 
چرا نبود روا از نيكبختى 
نظام العلما : اين همه آوازها از شه بود؟
باب : رحمت به شما، همين طور است.
نظام العلما : شما را باب مى گويند. چه كسى، كى و كجا بر شما اين اسم را گذاشته است؟ معنى باب چيست؟ و آيا شما به اين اسم راضى هستيد يا نيستيد؟
باب : اين اسم را خدا به من داده است.
نظام العلما : در كجا؟ در خانه كعبه، بيت المقدس يا بيت المعمور؟
باب : هر كجا باشد اسم خدايى است.
نظام العلما : البته در اين صورت راضى هم هستيد. معنى باب چيست؟
باب : «انا مدينةالعلم و على بابها»؛ (من شهر علمم و على در آن است) فرموده محمد بن عبداللَّه صلى الله عليه وآله.
نظام العلما : شما باب مدينه علم هستيد؟
باب : بلى.
نظام العلما : حمد خدا را كه من چهل سال است قدم مى زنم كه به خدمت يكى از ابواب برسم، مقدور نمى شود. حال الحمدللَّه در ولايت خودم بر سر بالينم آمد. اگر چنين شد و معلوم گرديد شما بابيد، منصب كفشدارى را به من دهيد.
باب : گويا شما حاج ملا محمود باشيد؟
نظام العلما : بلى.
باب : شأن شما اجل است. بايد منصب بزرگى به شما داد.
نظام العلما : من همين را مى خواهم، مرا كافى است.
وليعهد : ما هم اين مسند را به شما كه بابيد تسليم مى نماييم.
نظام العلما : به قول پيغمبر يا حكيم ديگر كه فرموده است : «العلم علمان علم الابدان و علم الاديان» در علم ابدان عرض مى كنم كه در معده چه كيفيتى حاصل مى شود كه شخص تخمه مى شود؟ بعضى به معالج رفع مى گردد و برخى منجر به سوء هضم مى شود يا به مراق منتهى مى گردد؟
باب : من علم طب نخوانده ام.
وليعهد : در صورتى كه شما باب علوم هستيد مى گوييد علم طب نخوانده ام! با دعوى شما منافات دارد.
نظام العلما : عيب ندارد. اين علم بى طره است، داخل علوم نيست، با بابيت منافات ندارد. پس از باب پرسيد : علم اديان علم اصول است و فروع و اصول مبدأ دارد و معاد. بگوييد آيا سمع و بصر و قدرت عين، ذات هستند يا غير ذات؟
باب : عين ذات هستند.
نظام العلما : پس خدا متعدد شد و مركب. ذات با علم دو چيزند كه مثل سركه و شيره عين يكديگر شدند. مركب از ذات و علم يا از ذات و قدرت علاوه بر اين ذات لا ضد له و لا ندّ له است. علم كه عين ذات است، ضد دارد كه جهل باشد. علاوه بر اين دو مفسده، خدا عالم است، پيغمبر هم عالم است، منهم عالمم. در علم شريك شديم. ما به الاشتراك داريم. علم خدا از خودش هست و علم ما از او. پس ما به الامتياز داريم. در نتيجه خدا مشترك شد از مابه الامتياز و ما به الاشتراك و حال آنكه خدا مرك نيست.
باب : من حكمت نخوانده ام.
نظام العلما : علم فروع مستنبط از كتاب و سنت است و فهم كتاب و سنت موقوف بر علوم بسيارى مثل صرف و نحو و معانى و بيان و منطق. شما كه بابيد «قال» را صرف كنيد.
باب : كدام قال؟
نظام العلما : قالَ يَقُولُ قَوْلاً، قالا قالُوا قالَتْ قالَتا قُلْنَ. آقاى باب، باقى را شما صرف كنيد.
باب : در طفوليت خوانده بودم، فراموش شده.
نظام العلما : در هو الذى يريكم البرق خوفاً و طمعاً؛ خوفاً و طمعاً برحسب تركيب چيست؟
باب : در نظرم نيست.
نظام العلما : معنى اين حديث را بگوييد : لعن اللَّه العيون الثلاثة فانها ظلمت عيناً واحداً.
باب : نمى دانم.
نظام العلما : مأمون خليفه از حضرت رضاعليه السلام پرسيد : «ما الدليل على خلافة جدك؟ قال آية انفسنا قال لولا نسائنا قال لولا ابنائنا» ؛ «وجه استدلال امام رضاعليه السلام چيست و وجه ردّ مأمون بر امام و ردّ امام بر خليفه چيست؟»
باب (با تحير) : اين حديث است؟
نظام العلما : بلى حديث است. شأن نزول «اِنّا اَعْطَيْناكَ الْكَوثَرَ» معلوم است. حضرت رسول مى گذشت، عاص گفت : اين مرد ابتر است، عن قريب مى ميرد و اولادى از او نمى ماند. حضرت غمگين شد، از براى تسليت آن حضرت اين سوره نازل گشت. حال بگوييد اين چه تسليت است؟
باب : واقعاً شأن نزول سوره اين است؟
نظام العلما : آقايان اين طور نيست؟
حضار (همگى) : بلى.
باب : مهلت دهيد فكر كنم.
نظام العلما : ما در عهد جوانى به اقتضاى سن شوخى مى كرديم و اين عبارت علامه را مى گفتيم : «اذا ادخل الرجل على الخنثى والخنثى على الانثى وجب الغسل على الخنثى دون الرجل و الانثى».
باب (پس از فكر) : اين عبارت از علامه است؟
حضار : بلى.
نظام العلما : از علامه نباشد، از من باشد. معنى آن را بيان فرماييد. آخر نه شما باب علم ايد؟!
باب : چيزى به خاطرم نمى رسد.
نظام العلما : يكى از معجزات پيغمبر قرآن است و اعجاز آن با فصاحت و بلاغت است. تعريف فصاحت چيست و با بلاغت چه فرقى دارد و نسبت بين آنها چيست؟
باب : در نظرم نيست.
نظام العلما : اگر در نماز كسى شك كند بين دو و سه، چه كند؟
باب : بنا را بر دو بگذارد.
ملا محمد مامقانى : اى بى دين، تو شكيات نماز را نمى دانى، ادعاى بابيت مى كنى؟
باب : بنا را بر سه بگذارد.
ملا محمد مامقانى : پيدا است دو نشد، سه است. تو نوشته اى كه اول كسى كه به من ايمان آورد نور محمد و على است؟
باب : بلى.
ملا محمد مامقانى : پس تو متبوع و آنها تابع و تو از آنها افضلى؟
علم الهدى : خداوند در قرآن فرموده پنج يك مال را در راه خدا دهيد و تو گفته اى يك سوم مال را بدهيد! چرا؟
باب : ثلث هم نصف خمس است، چه تفاوت دارد؟ (خنده شديد حضار)
نظام العلما :
چند از اين الفاظ و اخبار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
من در بند لفظ نيستم. كرامتى مطابق ادعاى خود بر من بنما تا مريد شوم.
باب : چه كرامت مى خواهى؟
نظام العلما : اعلى حضرت در پايش مرض نقرس است. او را صحتى ده.
وليعهد : دور رفتى! همين شما را تغيير حال داده، جوان كنند، ما اين مسند را به او واگذار مى كنيم.
باب : در قوه ندارم.
نظام العلما : عزت بى جهت نمى شود. در عالم لفظ گنگ، در عالم معنى لنگ. چه هنرى دارى؟
باب : آيات فصيحه مى خوانم : «الحمدُ للَّهِ الّذى خلقَ السّمواتِ والارضَ» و تاء سماوات را با «زبر» خواند.
وليعهد (با تبسم) :
و ما بتاءٍ و الفٍ قد جُمِعا
يُكسر فى الجرّ و فى النّصب معاً
باب : اسم من على محمد است. با رب موافق است.
نظام العلما : هر على محمد و محمد على چنين است. گذشته از اين، بايد شما دعوى ربوبيت كنيد نه بابيت.
باب : من آن كسم كه هزار سال است انتظار او را مى كشيد.
نظام العلما : يعنى شما مهدى صاحب الامريد؟
باب : بلى.
نظام العلما : شخصى يا نوعى؟
باب : شخصى.
نظام العلما : نام او محمد فرزند حسن است و نام مادر او نرجس، صيقل، سوسن است و نام تو على محمد و نام پدر و مادر تو چيز ديگر. زادگاه آن حضرت، سامره است و زادگاه تو شيراز است. سن او بيش از هزار سال، سن تو كمتر از چهل سال است. وانگهى من شما را نفرستاده ام.
باب : دعوى خدايى مى كنيد؟
نظام العلما : مثل تو امامى مانند من خدايى مى خواهد.
باب : من به يك روز دو هزار بيت مى نويسم! كسى مى تواند چنين كند؟
نظام العلما : من در دوران توقف در عتبات، آدمى داشتم كه هر روزى دو هزار بيت مى نوشت. آخرالامر كور شد. شما هم اين عمل را ترك كنيد و الا كور خواهيد شد.(3)

على محمد نسبت به مخالفانِ عقيده اش، خشونت شديدى را سفارش نمود و وظيفه فرمانرواى بابى را اين مى داند كه جز بابى ها كسى را بر زمين باقى نگذارد و غير از كتاب هاى بابيان، ديگر كتب بايد همه محو و نابود شوند و بابيان جز كتاب بيان و ديگر كتب بابيان را نياموزند.
پس از مرگ محمد شاه قاجار در سال 1264ق مريدان على محمد آشوب هايى در كشور پديد آورده و به قتل و غارت مردم پرداختند. ميرزا تقى خان اميركبير به جهت فرونشاندن فتنه بابيه در صدد اعدام على محمد برآمد. عاقبت او و يكى از پيروانش به نام محمد على زنوزى در 28 شعبان 1266 در تبريز تيرباران شدند.
پينوشت
1) بابى گرى و بهائى گرى اكنون به كلى از دين اسلام خارج شده اند و از فرق اسلامى به حساب نمى آيند؛ ليكن به لحاظ انشعاب آنها از دين اسلام و وابستگى به شيخيه در اين بخش قرار گرفتند.
2) متن توبه نامه با دست خط او در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى موجود است.
3) مهدى پور، شبهات مهدوى دوران ما (نقدى بر بهائيت)، صص 32 - 41.
بهائيت
بهائيت چگونه دينى است؟ تاريخچه و عقايد آن را توضيح دهيد.
بهائى گرى فرقه اى منشعب از بابى گرى است. بنيانگذار آن ميرزا حسينعلى نورى معروف به بهاءاللَّه است. او در سال 1233 در تهران به دنيا آمد و در شمار نخستين گروندگان باب و مبلّغان او قرار گرفت. پس از اعدام باب ميرزا يحيى (معروف به صبح ازل) ادعاى جانشينى باب را كرد و چون در آن زمان بيش از نوزده سال نداشت برادرش ميرزا حسينعلى (بهاءاللَّه) زمام كارها را در دست گرفت. در سال 1268 بابيان به ناصرالدين شاه تيراندازى كردند و چون شواهدى بر نقش حسينعلى در اين كار وجود داشت، در پى دستگيرى و اعدام او برآمدند. او به سفارت روس پناه برد، سفير و دولت روس از او حمايت كردند و به اين وسيله از مرگ نجات يافت. او سپس به بغداد رفت و در نامه اى به سفير روس از وى و دولت روس قدردانى كرد.
در بغداد كنسول دولت انگليس و نماينده دولت فرانسه با او ملاقات كرد و حمايت دولت هاى خود را به او ابلاغ كرده و تابعيت انگلستان و فرانسه را به او پيشنهاد نمودند. ميرزا يحيى (صبح ازل) نيز مخفيانه به بغداد رفت. در اين هنگام بغداد، كربلا و نجف مركز اصلى فعاليت بابيان شد و در پى اختلاف بر سر ادعاى «موعود بيان» يا «من يُظهِرُهُ اللَّه» آدمكشى هاى شديدى بين بابيان رواج يافت. نزاع بين حسينعلى و ميرزايحيى بر سر اين ادعا موجب افتراق بابيان به دو فرقه بهائيه (پيروان حسينعلى) و ازليه (پيروان ميرزايحيى) شد. گفته شده است كه در پى اين منازعات ميرزا يحيى برادرش بهاءاللَّه را مسموم كرد و بر اثر آن بهاءاللَّه تا پايان عمر به رعشه دست مبتلا بود.
ميرزا حسينعلى پس از اعلام «من يُظهِرُهُ اللهى» خويش ادعاى الوهيت و ربوبيت نمود. او خود را «خداى خدايان، آفريدگار جهان، خداى تنهاى زندانى، معبود حقيقى»، «رب مايُرى و مالا يُرى» ناميد. پيروانش نيز پس از مرگ وى قبر او را قبله خويش گرفتند.
او افزون بر ادعاى ربوبيت، شريعت جديد آورد و كتاب «اقدس» را نگاشت. بهائيان آن را «ناسخ جميع صحائف» مى دانند. او كتاب هاى ديگرى نيز نوشته است كه پر از اغلاط املايى و انشائى است. مهمترين كتاب او «ايقان» است كه به خاطر وجود اغلاط بسيار در زمان حياتش مورد تصحيح و تجديد نظر قرار گرفت.
فرقه هاى بابى و بهائى :
بعد از اعدام سيد على محمد، بابيت به سه فرقه تقسيم شد و بعد از مرگ بهاءاللَّه، نزاعى بين دو برادر (عباس افندى و محمد على) به وجود آمد و به تبع آن دو فرقه ديگر افزوده شد، در نتيجه مجموعاً پنج فرقه شدند :
1 . ازليه (به رهبرى ميرزا يحيى نورى، صبح ازل )،
2 . بهائيه (به رهبرى ميرزا حسين على، بهاءاللَّه )،
3 . بابيه خالص (فقط رهبرى سيد على محمد باب را قبول دارند )،
4 . بابيه بهائيه عباسيه (قبول رهبرى عبدالبهاء عباس افندى )
5 . ناقضون (اتباع ميرزا محمد على، برادر عبدالبهاء )(1) .
عقايد بهاييت :
چندى از عقايد و احكام بهائيت عبارت است از :
1 . با ظهور سيد على محمد باب اسلام پايان گرفته و اينك دين جديد ظهور كرده و مردم بايد همگى بهايى شوند(2) .
2 . پنهان كردن دين (تقيه) ضرورى است.
3 . روزه نوزده روز است، قبل از عيد شروع و به عيد نوروز ختم مى شود .
4 . نماز جماعت باطل است مگر در نماز ميت .
5 . قبله مرقد بهاءاللَّه در شهر عكا است .
6 . حج براى مردان واجب است و بر زنان واجب نيست. «حج» در خانه اى كه بهاء در آن اقامت داشته، يا در خانه اى كه سيدعلى محمد باب در شيراز در آن سكنى داشته است به جا آورده مى شود .
7 . اعياد عبارت است از :
- عيد ولادت باب، اول محرم .
- عيد ولايت بهاء، دوم محرم .
- عيد اعلان دعوت باب، پنجم جمادى .
- عيد نوروز(3)،
8 . نماز پنج تكبير دارد و در دو وقت خوانده مى شود : يكى هنگام تولد و ديگرى هنگام مرگ .
عبادتگاه ها طبق وصيت بهاء بايد از نه مناره و يك گنبد تشكيل بشود. اين عبادتگاه ها در فرانكفورتِ آلمان، سيدنى در استراليا، كامپالا در اوگاندا، ليميت در شيكاگو، پاناماسيتى در پاناما و دهلى نو در هندوستان است(4) .
همچنين در فروع تعاليم بهائيت به احكامى برمى خوريم كه بعضى از آنها عبارت است از :
- ازدواج با محارم غير از زن پدر، حلال مى باشد . (يعنى با حكم بر حرمت ازدواج با زن پدر، ازدواج با خواهر و دختر و عمه و خاله و ديگران حلال مى گردد! )
- معاملات ربوى آزاد و حلال است .
- تمام اشياء حتى خون، سگ، خوك، بول و... پاك است .
- حجاب زنان ملغى مى باشد .
- دخالت در سياست ممنوع مى باشد .
در بررسى عقايد، احكام و تاريخ بهائيت به روشنى معلوم مى گردد كه استعمار براساس برنامه و طرح از پيش تعيين شده اى، به مرور و در مراحل مختلف، به منسوخ اعلام نمودن دين اسلام و نفى و انكار نبوت، امامت، معاد و تعاليم و قوانين و احكام مقدس و نورانى قرآن پرداخته است. آنان ابتدا ادعاى نيابت خاص حضرت حجت(عج )، پس از آن ادعاى مهدويت، سپس ادعاى نبوت و در آخر ادعاى الوهيت و نسخ اسلام مى نمايند! در پى آن به هدم و نابودى آثار اسلام فرمان مى دهند و به ساختن كعبه جديد! در شيراز اهتمام مى ورزند و با آداب و ادعيه و ذكر و زيارتنامه هاى استعمار ساخته به طواف بر گرد آن مى پردازند! و مطابق با خواست و اهداف استعمار، به رفع حجاب و پوشش زنان فرمان مى دهند و چون همواره از تعاليم و آموزه هاى سياسى اسلام و تشيع رنج برده اند، از اصل ورود و دخالت در سياست را ممنوع اعلام مى نمايند!
بدين ترتيب همه زمينه ها آماده و مهيا مى شود تا مبانى و اركان اعتقادى و ارزش هاى اخلاقى و پايبندى هاى معنوى متزلزل شوند و وحدت و يكپارچگى مسلمانان به تفرقه و تشتت تبديل گردد و از قدرت بى نظير مذهب تشيع و مراكز علم و فقاهت و مراجع و فقها و علماى بيدار و آگاه كه مدافعان راستين اسلام و سنگرهاى مستحكم دفاع از هويت دينى و استقلال و شرف و اعتلا و اقتدار مسلمانان مى باشند، كاسته شود و راه هاى تاخت و تاز و سلطه استعمار خارجى صاف و همواره گردد . بهائيت در نهايت يكى از بارزترين جريانات حامى صهيونيزم و استعمار غرب و برنده مسابقه خدمت به آمريكا، انگليس و اسرائيل شد و از همين رو همواره مورد پشتيبانى آنها قرار گرفته است. اين جريان براى نابودى ايران با هر دولتى همراه شد تا آنجا كه عباس افندى جانشين حسينعلى بهاء در جنگ جهانى اول جمال پاشا فرمانده ارتش عثمانى را براى حمله به ايران تشويق نمود.(5)
كتاب هاى بهائى ها عبارتند : 1 . الاتقان ؛ 2 . اشراقات والبشارات والطرزات ؛ 3 . مجموعه الواح مباركه، كه وصاياى بهاء به پسران خود مى باشد ؛ 4 . كتاب شيخ ؛ 5 . الدرر البهية ؛ 6 . الحجج البهية ؛ 7 . الفرائد ؛ 8 . فصل الخطاب 9 . اقدس .
برخى نيز برآنند كه اين كتاب ها را به بهاء نسبت داده اند ولى او ننوشته است بلكه پيروان او نوشته و به او نسبت داده اند(6) .
در كتاب شخصيت و انديشه هاى كاشف الغطاء از دو كتاب ديگر نيز ياد شده است كه عبارتند از : 1 . هفت وادى، 2 . هيكل .(7)
نقد و بررسي 
براي قضاوت درمورد يك دين يا يك مذهب ، بررسي اعتقادات فرعي و رو بنايي آنها كافي نيست ؛ بلكه بايد تاريخ و اصول اوليه (اصول اعتقادي ) آنها پرداخت ؛ چون هيچ دين و مذهب باطلي نيست كه در ميان اعتقادات فرعي آن نكات مثبتي وجود نداشته باشد ؛ بهائيت نيز از اين قاعده مستثني نيست. لذا هم بايد تاريخ پيدايش بهائيت مورد توجه واقع شود ؛ هم عقائد اصلي آنها مورد بررسي قرار گيرد ؛ تا معلوم شود كه اين فرقه در ادعاهاي خود صادق است يا نه ؟
به طور خلاصه رهبران بهائيت داراي ادعاهاي زير مي باشند :
1-ادعاي نيابت حضرت مهدي 
2- ادعاي مهدويت
3- ادعاي نبوت
4- ادعاي حلول خدا در وجود آنها
5- ادعاي خدايي و خالقيت و ربوبيت 
و روشن است كه اولا ادعاي خدايي و ادعاي حلول خدا در وجود كسي هم عقلا و هم طبق صريح آيات قرآن كريم كفر است و ثانيا ادعاي نيابت امام زمان و ادعاي مهدي موعود بودن و ادعاي نبوت افزون بر مخالف بودن با قطعيات اسلام محتاج به اثبات با معجزه است . در حالي كه هيچكدام از سران بهائيت داراي معجزه نبوده نيستند . اگر داراي معجزه بودند در اين عصر اطلاعات همه مردم دنيا مطلع مي شدند.
1- ترك جميع تعصّبات :
تعصب اگر مبناي درست عقلي و شرعي داشته باشد نه تنها باطل نيست بلكه لازم است . آيا اين كه ما اجازه ندهيم كه شرك وكفر و جنايت و فحشاء تبليغ شود تعصب نابجايي است؟ اين در واقع تعصب نيست بلكه غيرت ديني و الهي است . آيا انبياء اجازه مي دادند هر مشركين و كفار عقائد باطل خود را ترويج كنند؟ اين كه ما اجازه دهيم شرك وكفر تبليغ شود مثل اين است كه اجازه دهيم كسي ميكرب خطرناكي رابين مردم پخش كند ؛چون هر دو اينها مسموم كننده اند يكي بدن را مسموم مي كند و ديگري روح را ؛ آيا عقل چنين عملي را روا مي داند؟
2- تساوى جميع حقوق و امكانات براى زن و مرد : 
زن و مرد از نظر اسلام ،در تمام حقوق انساني خود برابرند ؛ اگر تفاوت حقوقي هست مربوط به تفاوت جنسيت آنهاست ؛ چون شكي نيست كه زن و مرد در جنسيت متفاوتند ؛ تفاوت نيز به معني برتري يكي بر ديگري نيست. اما اين تفاوت در جسم ، باعث تفاوت در حقوق نيز خواهد شد ؛ چون هر كدام نيازهايي متفاوت دارند .آيا اگر پدر براي پسرش عروسك دخترانه بخرد كار عادلانه اي كرده است ؟ عدالت اين است كه به هر كسي آن چيزي داده شود كه نفع حقيقي او در آن است و باعث كمال او مي شود .
3- اعتقاد به وحدت اديان و به اينكه حقائق دينى نسبى هستند نه مطلق: 
شكي نيست حقيقت تمام اديان الهي يكي بوده است ؛ اسلام نيز اين مطلب را تاييد مي كند؛ ولي اديان فعلي _ غير از اسلام _ تحريف شده اند لذا حقيقت واحد آنها در اثر تحريف از بين رفته است .آيا عقيده مسيحيان كه عيسي را خدا و پسر خدا مي دانند با عقيده مسلمين كه عيسي را پيامبر خدا مي دانند قابل جمع شدن است . نسبي بودن حقايق اديان نيز يك عقيده نادرست است ؛ اعتقاد به نسبيت حقيقت مساويست با انكار حقيقت ؛ چون در آن صورت هر كسي ادعا مي كند كه اعتقاد من هم نسبت به خودم درست است ؛ آيا عقل مي پذيرد كه هم اعتقاد به خدا بودن عيسي درست باشد هم اعتقاد به خدا نبودن او .عقل چگونه چنين تناقض آشكاري را مي تواند بپذيرد.
4- تعديل معيشت و از ميان بردن افراط و تفريط در فقر و ثروت : 
پديد آمدن فقير و ثروتمند اگر ناشي از ظلم باشد بلي بايد با آن مبارزه كرد ؛ ولي اگر يكي زياد كار كرد و ثروتي اندوخت و در مقابل ديگري تنبلي كرد و كار نكرد و فقير شد ما با چه حقي مي توانيم ثروت ثروتمند را گرفته و در ميان فقرا تقسيم كنيم . اين عدالت نيست. بهائيان اين عقيده را بيان كرده اند تا فقرا را به دين خود جذب كنند.
5- تعليم و تربيت عمومى جهانى - يعنى هر كس خود بايد به جستجوى حقيقت پردازد و از تقليد دست بردارد : 
اين عقيده خوبي است كه همان عقيده اسلام است . پيامبر (ص) فرمودند: « طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِم»( طلب علم بر هر مسلماني واجب است ) اما اين بدان معني نيست كه تقليد هم همه جا كار بدي است ؛ چون محال است يك انسان عادي در تمام امور متخصص باشد . ما وقتي به نسخه پزشك عمل مي كنيم در واقع داريم تقليد مي كنيم .به نظر مي رسد كه بهائيان در پرتو اين عقيده مي خواهند مردم مسلمان را مراجع تقليد دور كنند؛ چون وجود مراجع تقليد مانع از ترويج بهائيت است.
6- ايجاد جامعه متّحدالمنافع جهانى: 
تقريبا همه اديان و مذاهب معتقدند كه بايد يك حكومت در جهان باشد ؛ و همه مردم يكي شوند ؛ ولي همه اين فرق و اديان معتقدند كه اين جهان واحد بايد با دين و مذهب آنها اداره شود . شيعه هم معتقد است كه با ظهور امام زمان (ع) همه مردم يكي خواهند شد ؛ لذا بر ما لازم است كه جهان را براي چنان روزي آماده كنيم.
7- دين بايد با علم و عقل مطابق باشد و 
8- امروز انسان كسي است كه بخدمت جميع من علي الارض قيام نمايد.
بهاءالله 
اينها هم از اعتقادات اسلام است ؛ و تنها قرآن است كه هيچ كشف علمي نتوانسته است آيات آن را نقض كند ؛ بهائيت نيز اموري خلاف علم دارد ؛ از جمله اين كه حلول خدا در شكل انسان از نظر فلسفي محال است . اگر كتب بهائيان با اين رويكرد مورد واكاوي قرار گيرند موارد ديگري نيز مشاهده خواهد شد .
پينوشت :
1) المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ج 3، ص 312، العميد عبدالرزاق محمد اسود .
2) شخصيت و انديشه هاى كاشف الغطاء كتاب «الايات البينات» به كوشش دكتر احمد بهشتى، ص 109، كانون نشر انديشه اسلامى .
3) المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، العميد عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، صص 308 - 311، انتشارات الدار العربية للموسوعات .
4) شخصيت و انديشه هاى كاشف الغطاء، ص 111 و 139، دكتر احمد بهشتى .
5) جهت آگاهى بيشتر از رابطه بهائيت و استعمار بنگريد: بهائيت آن گونه كه هست، جام جم، ش 29، 6 شهريور 1386، ويژه تاريخ معاصر (ايام).
6) المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ص 311 و 312 .
7) براى آگاهى بيشتر ر .ك :
الف . دكتر احمد بهشتى، الايات البينات، (شخصيت و انديشه هاى كاشف الغطاء)، آيت اللَّه العظمى جعفر كاشف الغطاء، نشر انديشه هاى اسلامى ؛
ب . نورالدين چهاردهى، بهائيت چگونه پديد آمد، انتشارات فتحى ؛
پ . محمد محمدى اشتهاردى، ارمغان استعمار، انتشارات نسل جوان ؛
ت . رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، صص 181 - 194 ؛
ث . ابوتراب هدائى، بهائيت دين نيست ؛
ج . تاريخ باب و بهاء، ترجمه حسن فريد گلپايگانى ؛
چ . جمعى از نويسندگان، قائم، پيامبر، خدا، كداميك؟ ؛
ح . فضل اللَّه مهتدى، خاطرات صبحى ؛
خ . يوسف فضايى، بابى گرى و بهايى گرى ؛
د . كينياز دالگوركى، باب و بهاء در ايران ؛
و. فرق و مذاهب كلامي ؛ علي رباني گلپايگاني
خاتميت، نفي بابيت (به ضميمه ي كتاب شناسي نقد بابيت) / عزّالدّين رضانژاد 
چكيده:
پيش از اين در مقاله ي از شيخيگري تابابيگري آمده بود كه ميرزا عليمحمد شيرازي معروف به باب ادّعاهاي دروغيني مانند: باب بقية الله، ذكريت، مهدويت و رسالت را طرح كرده است. با اعتراض عالمان دين، باب در شيراز توبه كرد ولي بعد از اندك زماني، ادّعاهاي واهي خود را از سر گرفت و اين بار پس از شلاق خوردن و زنداني شدن، حكم اعدام وي صادر گرديده، در تبريز به اجرا درآمد.
پس از اعدام باب، عدّه اي از طرف دارانش. دست به شورش و آشوب زدند و پس از چندي، غائله ي آنان خاموش گشت ولي برخي از پيروانش به تبليغ و مدلّل سازي ادّعاهاي باب پرداخته اند. در اين نوشتار، ادعاي نفي خاتميت مورد تحليل و بررسي قرار ميگيرد. 
پيشينه ي خاتميت
بعثت پيامبران از سوي خداوند بزرگ، نيازهاي بشر را در طول تاريخ تأمين كرده است. گرچه نياز به دين و شريعت آسماني، باز از نيازهاي انسان به شمار مي رود و چيزي جاي دين را نميگيرد، امّا تجديد نبوّت ها ضرورت ندارد.
اگر راز تجديد نبوّت ها را در مسائلي مانند تحريف تعاليم پيامبران و شريعت سابق از سوي مخالفان و حاكمان زر و زور و تزوير، تحوّلات جوامع بشري از ابتداي تاريخ و نيازمندي به قوانين جديد، وجود كليات در بعضي از شرايع گذشته و نياز به تطبيق آن در جزئيات، محدوديت عمر پيامبران و عدم فرصت كافي براي تبيين شريعت، محدوديت امكان ارتباط با همه ي مردم،... بدانيم، اين عوامل، در مورد دين اسلام به كار نميآيند؛ زيرا،
اوّلاً، با دلايل برون و درون ديني، اثبات مي شود كه تحريف بر قرآن كريم راه ندارد،
و ثانيا، اتمام و تطبيق قوانين با امامت و سنّت صورت مي پذيرد، 
و ثالثا، مباني كلّي فقه اسلام و قواعد عامه در فقه اسلامي، قابل دست رسي است، 
و رابعا، تبيين كلّيات احكام اسلامي از طريق عهده داري آن از سوي خود پيامبر و سپس پيشوايان معصوم (عليهم السّلام) انجام پذيرفت، 
و خامسا، با نشر سريع اسلام در جهان، ضعف هاي مربوط به محدوديت امكان ارتباط با همه ي مردم و... حل خواهد شد.
با توجّه به نكات ياد شده و حكمت، و مصلحت و علل ديگر، خاتميت پيامبر اسلام (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) از سوي خداوند متعال در قرآن كريم مطرح، و سپس از سوي پيامبر (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) و پيشوايان معصوم (عليهم السّلام) به صورت هاي گوناگون تبيين شد. از اين رو، مسئله ي خاتميت، سابقه اي ديرين در عقايد و كلام اسلامي دارد، ولي از آن جهت كه در گذشته، در اين باره، هيچ گونه اختلاف نظري، در اصل مسئله و تفسير و تبيين آن وجود نداشت، در كتب كلامي قديم، مورد بحث و گفت وگو قرار نگرفت،
امّا در دوران اخير، ظهور برخي از مسالك و مذاهب ساختگي در جهان اسلام، مانند بابيت، بهاييت، قاديانيت، و... با ادّعاي شريعت جديد و تعاليم آسماني نو، از يك سو، و ارايه ي تفسيرهاي جديد از خاتميت، از سوي برخي نظريه پردازان، از سوي ديگر، سبب شد كه متكلّمان اسلامي و مدافعان اعتقادات ديني، آن را به عنوان يكي از بحث هاي مهمّ كلامي مورد بحث و بررسي قرار دهند و با تحقيق و تحليل بيش تر، رساله ها و مقالات و كتاب هاي جداگانه بنويسند.
آن چه در پي ميآيد، نگاهي به مسئله ي خاتميت از ديدگاه درون ديني است. مخاطبان اين بحث، در وهله ي نخست، مسلمانان پاك و وفادار به پيامبر اسلام اند تا از اين رهگذر براي اثبات حقيقت خاتميت، دلايل متقن ديني را ارايه دهند و در وهله ي دوم، ناآگاهانياند كه مسلمان بودند و به لباس جديدي كه دين، آن را قبول ندارد، در آمده اند. اميد آن است كه اين مقاله ي كوتاه، براي همه، مفيد افتد و پيروان مذاهب ساختگي، به حقيقت دين اسلام برگردند.
پيش از ذكر حقيقت خاتميت و دلايل آن، ادّعاهاي دروغين ميرزا علي محمّد شيرازي (مدّعي بابيت و نبوّت) را ملاحظه ميكنيم و سپس به تحليل و بررسي آن مي پردازيم. 
ادّعاهاي دروغين باب و بابيان 
چنان كه در مقاله ي پيشين آمده بود، ميرزا علي محمّد شيرازي (1235 ـ 1266 ه•• .ق) در حالي كه بيست و پنج سال از عمرش ميگذشت، خود را نماينده ي خداوند بر روي زمين خواند كه موظّف است مردم را براي ظهور عدل خداوندي و آمدن موعود جميع ملل و كتب آسماني آماده كند!
بهايييان (كه در آينده به نقد و بررسي آن ميپردازيم) براي زمينه سازي جهت پذيرش نبوّت پيامبر دروغين ديگر، تلاش دارند كه ميرزا علي محمد (معروف به باب) را از جمله پيامبران خداوند محسوب كنند كه به اراده ي خداوند متعال بعد از حضرت رسول اكرم (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) مبعوث گشت و اهل عالم را به ديني جديد دعوت كرد!
پيروان مسلك ساختگي بهايي، مدّعياند كه باب دو مقام داشت:
الف) پيامبري مستقل و صاحب كتاب بود!
ب) مبشّر (بشارت دهنده) به ظهور پيامبر ديگري به نام ميرزا حسينعلي بود!
آنان در اين ادّعاي پوچ، افراط و اِعلام كردند، باب از جمله انبياي اولوالعزم و صاحب وحي الهي است! آنان، باب را در اين مقام، شبيه و نظير حضرت موسي و حضرت عيسي و حضرت محمد (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) دانستند كه صاحب شريعتي مستقل و آييني جديد است.
نيز گفته اند، ايشان، همان موعود مقدّسي هستند كه به ظهورش، وعده ي جميع پيامبران قبل تحقّق يافته است و از جمله مظاهر مقدّسه ي الهيه و داراي سلطنت و اقتدار مطلقه و حايز كلّيه ي حقوق و مزاياي رسالتي مستقله است!
به زعم آنان، اگر چه دوره ي باب، فقط نُه سال طول كشيد ولكن اين دوره ي كوتاه، نبايد به هيچ وجه ميزان سنجش حقّانيت و عظمت امر وي قرار گيرد! چرا كه مدّت زمان يك آيين، به اراده ي خداوند متعال است كه هر موقعي كه اهل عالم را محتاج تعاليم جديد بداند، پيامبر جديدش را ظاهر مي سازد!1
ميرزا علي محمّد شيرازي ميگفت: حضرت حجّت، ظاهر شد به آيات و بينّات به ظهور نقطه بيان كه بعينه، ظهور نقطه ي فرقان است.2 و شبهه نيست كه در كور نقطه ي بيان، افتخار اولوالألباب به علم توحيد و دقايق معرفت و شئونات ممتنعه نزد اهل ولايت بود. از اين جهت، خداوند عالم، حجّت او را مثل حجّت رسول خدا در نفس آيات قرار داد3.
باب، در تفسير سوره ي يوسف، ادّعا كرده است: إنّ الله قد أوحي إلي إن كنتم تحبّون الله فاتبّعوني.
نيز گفته است: من، از محمّد افضل ام، چنان كه پيغمبر گفته: بشر از [آوردن] يك سوره ي من، عاجز است، من ميگويم: بشر از يك حرف كتاب من عاجز است؛ زيرا، محمّد، در مقام الف و من، در مقامِ نقطه هستم.4
وي، در نامه اش به شهاب الدين آلوسي آورده است: قد بعثني الله بمثل ما قد بعث محمّدا من قبل... قد رفع كلّ ما أنتم به تعملون.5
وي در كتاب البيان آورده است: قسم به خدا! امر من، از امر رسول الله عجيب تر است. او، در ميان عرب تربيت شد و من، در ميان عجم و در سن بيست و پنج سالگي....
از ديگر اباطيل او، اين است: اوّل مَنْ سجد لي محمّد، ثمّ علي، ثمّ الذين شهدوا من بعده.6 
دلايل نفي خاتميت 
با طرح نبوّت جديد از سوي باب و پس از او، ميرزا حسينعلي نوري (معروف به بهاء)، طرفداران و پيروان آنان، درصدد تفسير و توجيه و تأويل خاتميت نبوّت پيامبر اسلام (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) پرداختند تا به زعم خودشان، ثابت كنند در اسلام، راه رسالت و ظهور نبي صاحب شريعت و دين جديد، باز است و آن چه كه ختم شده، نبوّت رؤيايي و تبعي است و لذا وحي و الهام رؤيايي، وجود ندارد!
يكي از پيروان اين گروه، به نام روحي روشني در كتاب خاتميت مينويسد:
بزرگ ترين حجابي كه مانع عرفان و ايقان مسلمين گرديده و آن ها را از شاطي بحر عرفان و معرفت حضرت رحمان محروم كرده، كلمه ي خاتم النبيين است و حديث لانبي بعدي، در صورتي كه معناي آن، نه آن چنان است كه مسلمين پنداشته اند. و آيه ي قرآن مجيد و احاديث، به هيچ وجه، دلالت بر عدم تجديد شريعت نمينمايد.
سپس شرحي در اين باره از فرائد گلپايگاني7 و كتاب درج لئالي هدايت8 و تبيان و برهان9 آورده و چنين نتيجه گرفته كه نبي، در لغت، غيبگو را گويند و لذا به انبيايي كه داراي شريعت تازه نبودند، اطلاق مي شود، ولي رسول، به پيغمبراني اطلاق ميشود كه مستقيما به وسيله ي امواج روحاني و اشعه ي رحماني، با ذات منيع لايدرك الهي ارتباط داشته، و داراي كتاب جديد و شرع جديد مي باشند.
در همين ارتباط ميگويد:
مقصود از رسول، كسي است كه مِنْ عندِالله، مأمور تشريع شرع جديد باشد و نبي، كسي است كه مأمور به ترويج و نگاهباني شريعت قبل باشد. به عبارت ديگر گوييم، رسول، آن است كه داراي كتاب باشد و نبي، آن است كه كتابي از طرف خدا بر او نازل نشود.
وي، سپس با اشاره به آيه ي شريف: ما كان محمّد أبا أحد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين [احزاب:40] و حديث متواتر لانبي بعدي، نتيجه مي گيرد كه ظهور نبي صاحب شريعت و دين جديد، نفي نشده است.
نيز در بحث از كلمه ي نبي ميگويد:
بعث رسول و نبي صاحب شريعت، ختم نشده، بل ظهور انبياي تابع و غيرمستقل كه در خواب ملهم شوند، ختم گرديده است. . . بنابراين، جمله ي خاتم النبيين دلالت بر ختم و انقطاع بَعْثِ رسول ندارد؛ زيرا، هر رسولي، نبي نيست تا از ختم نبوت، ختم رسالت هم لازم آيد.10 
نقد و بررسي ادّله ي نفي خاتميت
چنان كه اشاره شد، علاوه بر دلايل نقلي فراوان از كتاب و سنّت، اجماع مسلمانان بر خاتميت نبوّت و شريعت اسلام، استوار است. ادّله اي كه نويسندگان بابي و بهايي آورده اند، مخدوش و ادّعاهايي بياساس است. از آن دسته از خوانندگان بزرگواري كه اين مباحث را پي ميگيرند، انتظار مي رود، مطالبي كه پي در پي هم ـ با انفكاك موضوعات جهت تسهيل فهم ـ آورده مي شود، با تأمّل و تعمّق بيش تر بنگرند. 
استدلال به آيه ي خاتمّيت 
يكي از ادّله ي خاتميت، آيه ي چهلم سوره ي احزاب است كه با صراحت و با واژه ي خاتم، ختم نبوّت پيامبر اسلام (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) را اعلام كرده است:
ما كان محمّدٌ أبا أحد من رجالكم ولكن رسول اللّه وخاتم النبيين وكان اللّه بكلّ شيء عليما؛11 محمّد، پدر هيچ يك از مردان شما نيست، بلكه پيامبر خدا و ختم كننده ي پيامبران است و خدا، به همه چيز دانا است.
نكاتي كه در اين آيه مورد توجّه است عبارت است از: 
1ـ نحوه ي تلفّظ لفظ خاتم در خاتم النبيين و معناي آن 
لفظ خاتم را در آيه به چند صورت مي توان خواند، ولي اختلاف در تلفظ آن، كوچك ترين اثري در مفاد و معناي آن پديد نميآورد. اينك احتمال هاي مختلف آن مطرح و بررسي ميكنيم.
الف) خاتِمْ بر وزن حافظ كه به صورت اسم فاعل است و مفاد آن، ختم كننده است.
ب) خَاتْم به فتح تا، بر وزن عالَم و معناي آن آخر و آخرين است.
ج) خاتَم بر وزن عالَم است، ولي به معناي چيزي كه با آن اسناد و نامه ها را مهر ميكردند، است.
د) خاتَمَ به فتح تاء و ميم بر وزن ضَارَبَ فعل ماضي از باب مضاربه است و به معناي كسي است كه پيامبران الهي را ختم كرد.
نتيجه اين كه لفظ خاتم را به هر صورت تلفظ كنيم، معناي آيه، اين ميشود كه حضرت محمّد (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) پيامبر الهي است و پيامبري و نبوت، با آمدن او، ختم شده، و پس از او، پيامبر و كتاب و شريعت و دين ديگر، نخواهد آمد. علاوه بر كار برد اين لفظ در آيات ديگر قرآن12 به همين معنا، تفاسير قرآن و سخن دانشمندان لغت13 در اين باره، شواهد گوياي ديگر است.
پس ميتوان به اين نتيجه رسيد كه خاتميت مشتق از خاتم و ريشه ي آن، كلمه ي ختم به معناي پايان است. رايج ترين معنايي كه واژه شناسان عرب براي كلمه ي خاتم گفته اند، اين است كه خاتم به معناي مايختم به (وسيله ي ختم و پايان يافتن چيزي) است، مانند طابع كه وسيله ي طبع كردن چيزي است.
در اين معنا، تفاوتي ميان خاتِم (بر وزن ناظم) و خاتَم (بر وزن آدم) نيست. ابن فارس، در مقاييس اللّغة گفته است:
... فأمّا الخَتْم، وهو الطّبع علي الشيء فذالك من الباب أيضا؛ لأنَّ الطّبِعْ لايكون إلاّ بعد بلوغ آخره في الاحراز. و الخاتَم مشتقّ منه [الختم]؛ لأنَّ به يختم. ويقال: الخاتِم [بالكسر]، والخاتام و الخَيتام.14
كاربرد ديگر خاتِم (بر وزن ناظِم) همانند خاتَم، به معناي پايان و آخر يا آخرين است. ابن منظور در لسان العرب گفته است: خِتام القوم وخاتِمُهُم و خاتَمُهُم: آخرهم... و الخاتم و الخاتَم من أسماء البنّي (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم).15
از تتبّع در كلمات واژه شناسان و كاربردهاي واژه ي خاتم (بر وزن ناظم) به دست ميآيد كه، بيش تر كاربردهاي آن، به معناي آخر و پايان يا آخرين است.16
بر همين اساس، خاتم الأنبياء يكي از القاب پيامبر اكرم (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) است و به اين معنا است كه او، آخرين پيامبر الهي است، به اين معنا كه به وسيله ي او، پيامبري، پايان يافته است. روشن است كه اين دو معنا، با هم ملازمه دارند و در نتيجه، مفاد خاتميت، اين است كه رسول اكرم (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) آخرين پيامبر الهي است، و پس از وي، كسي به عنوان پيامبر، از جانب خداوند برگزيده نخواهد شد. چنين دلالتي، مورد قبول مفسّران فريقين است و تحليل برخي از انديشه مندان بر دو قرائت خاتَم و خاتِم قابل توجّه است. به عنوان مثال، ابوالبقاء عكبري دانشمند معروف، در ذيل آيه ي وخاتم النبيين مينويسد:
[1] خاتَم (به فتح تاء)، يا فعل ماضي از باب مفاعله است؛ يعني، محمد (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) پيامبران الهي را ختم كرد؛ [2] و يا مصدر است كه بنابر اين، خاتم النبيين به معناي ختم كننده ي پيامبران خواهد بود؛ زيرا، مصدر، در اين قبيل موارد، به معناي اسم فاعل است؛ [3] و يا آن طور كه ديگر دانشمندان گفته اند، خاتَم (به فتح تاء) اسم است به معناي آخر آخرين؛ [4] و يا آن گونه كه بعضي ديگر گفته اند، به معناي اسم مفعول است، يعني مختوم به النبيون، پيامبران الهي، به پيامبر اسلام، مهر و ختم شده اند.
اين چهار احتمال، در صورتي است كه خاتم به فتح تاء قرائت شود، و اگر به كسر تاء قرائت شود، چنان كه شش نفر از قراء سبعه اين طور قرائت كرده اند، نيز به معناي آخر و آخرين است.
خلاصه بنابر هر يك از اين پنج احتمال، معناي آيه، اين است كه حضرت محمد (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) آخرين پيامبر الهي است و پس از او پيامبر ديگري نخواهد آمد.17
با اين تبيين كامل واژه شناختي خاتم، جايي براي پندار نادرست برخي از نويسندگان بابي ـ بهايي، باقي نميماند. آنان گفته اند، چون خاتم، در لغت، به معناي زينت انگشت آمده است، ممكن است منظور از خاتم النبيين اين باشد كه رسول اكرم (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) از حيث كمالات و مقامات، به جايي رسيده است كه زينت ساير پيامبران است، همان طور كه انگشتري، زينت انگشت انسان است!
نيز، اين سخن كه چون خاتم براي تصديق كردن مضمون نامه به كار ميرفته است، يعني، صاحب نامه، با مهر كردن آخر آن، مضمون نامه را تصديق ميكرده است، ممكن است خاتم النبيين هم به معناي تصديق كننده ي پيامبران باشد، آن گونه كه خاتم وسيله ي تصديق مضمون نامه است!
در واژه يابي كلمه ي خاتم، روشن شد كه به عقيده ي تمام مفسّران و دانشمندان علم لغت، اين واژه، به معناي آخرين پيامبران و ختم كننده ي آنان است، و هيچ گاه خاتم را بر انساني به عنوان زينت يا تصديق كننده، استعمال نكرده اند. ناگفته پيدا است كه اگر گوينده اي بخواهد لفظي را در غيرمعناي حقيقي خود به كار برد، لازم است استعمال آن لفظ در آن معنا، رايج و متعارف، يا لااقل مورد پسند طبع و ذوق سليم باشد، كه البته، مورد بحث، هيچ يك از اين ها نيست.
علاوه بر آن، براي استعمال كلمه اي در غير معناي رايج آن، لازم است قرينه و نشانه اي باشد كه شنونده و خواننده، به وسيله ي آن قرينه، مقصود گوينده و نويسنده را تشخيص دهد. در آيه ي مذكور، هيچ قرينه و نشانه اي در كار نيست تا دليل بر اين باشد كه معناي حقيقي خاتم النبيين منظور نبوده و از آن، معناي غير حقيقي به طور مَجاز، اراده شده است.
اين پندار به اندازه اي سست و بيپايه است كه مخالفان اسلام، حتّي مدّعيان دروغين نبّوت، به آن اعتنا نكرده اند، بلكه چون خودْ را مسلمان ميناميدند، در برخي نوشته ها، به طور صريح، به خاتميت پيامبر گرامي اسلام (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) اعتراف، و موضوع نبوّت و رسالت را با آمدن آن حضرت، پايان يافته دانسته اند. رهبر فرقه ي ضالّه ي بهاييت، در كتاب اشراقات اورده است:
والصلاة والسلام علي سيد العالم ومربّي الأُمم الذي به انتهتِ الرسالةُ والنبوّة وعلي آله وأصحابه دائما أبدا سرمدا.18
نيز در كتاب ايقان هم به خاتميت پيامبر اسلام (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) تصريح ميكند و خاتم را به معناي زينت يا تصديق كننده نميداند، بلكه به همان معناي ختم كننده دانسته، اما آن را تأويل ميبرد، به گونه اي كه بتواند راهي براي ادعاي نبوّت خود باز كند.
از سوي ديگر، خوب است از طرفداران چنين نظريه اي پرسيد، اگر مقصود از خاتم در خاتم النبيين زينت بودن پيامبر اسلام در ميان پيامبران گذشته است، آيا بهتر نبود به جاي خاتم كلمه ي تاج و همانند آن به كار ميبرد؟ زيرا، تاج و مانند آن، براي فهماندن اين معنا، خيلي مناسب تر است.
هرگاه مقصود از جمله ي خاتم النبيين اين بود كه بفهمانند رسول اكرم (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) تصديق كننده ي پيامبران گذشته است، چرا كلمه ي مصدّق كه بر اين مطلب صراحت دارد، به كار برده نشده و به جاي آن كلمه ي خاتم كه معناي حقيقي آن چيزي ديگري است، به كار برده شده است؟
قابل دقّت و يادآوري است كه قرآن كريم در موارد ديگر كه درصدد بيان اين معنا بوده، از كلمه ي مصدّق استفاده كرده است.19
علاوه بر همه ي اين ها، اگر منظور از خاتم، در اين آيه، تصديق كننده باشد، بايد ميان آن حضرت و خاتم به معناي تصديق كننده، شباهتي باشد، در حالي كه شباهتي نيست؛ زيرا، خاتم، وسيله و ابزار تصديقِ نامه و نوشته است، نه اين كه خود خاتم تصديق كننده باشد؛ زيرا، شخصي كه نامه را مينويسد، با مهر، صحّت آن نامه را تصديق ميكند، خودِ او تصديق كننده است و خاتم وسيله ي تصديق به شمار ميرود، امّا پيامبر گرامي (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) خودش، تصديق كننده ي پيامبران پيشين است، نه اين كه وسيله ي تصديق باشد.20 
2ـ واژه ي نبي و رسول: 
در شبهه ي نويسندگان بابي و بهايي آمده: در قرآن، خاتم النبيين، ذكر شده، ولي خاتم المرسلين نيامده است و لذا آمدن رسول ديگري پس از پيامبر اسلام (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) نفي نشده است..
در پاسخ آن، نكاتي را يادآوري ميكنيم:
الف) كلمه ي نبي، در لغت، به الإنباء عن الله معنا شده است؛ يعني، كسي كه از طرف خداوند، خبر دهد، چه خبر دهنده، داراي شريعت مستقل باشد يا از شريعت ديگري پيروي كند؛ زيرا، ملاك در صدق نبوّت او، اِخبار از ناحيه ي خداوند از طريق وحي است.
ب) نبوّت، صفت خاصّ پيغمبران است و به غير آنان، اطلاق نميشود، ولي رسول شامل هر فرستاده مي شود. در قرآن، به فرشتگان21 و جبرييل22 و دو نفر از فرستادگان23 حضرت مسيح به انطاكيه ـ كه از حواريون آن حضرت بودند ـ رسول اطلاق شده است. از اين رو، براي اِعلام انقطاع وحي، بايد از واژه ي خاتم النبّيين استفاده كرد و نه خاتم الرّسل؛ زيرا، در كلمه ي نبي، وحي و نبوّت خوابيده، ولي در كلمه ي رسول اين معنا لحاظ نشده است. نيز بر اساس كاربرد قرآن كريم، نبي، وصف رسول آمده است: ...و رسوله النبّي... و الرسول النبّي24.
ج) در قرآن كريم، به تعدادي از پيامبراني كه داراي كتاب و شريعت مستقل نبوده اند، رسول اطلاق شده است، مانند حضرت لوط25 و حضرت الياس26 و حضرت يونس27 و حضرت اسماعيل28.
د) هر گاه كلمه ي رسول و نبي در جمله اي، كنار هم قرار گيرند، مانند آيه ي پنجاه و دوم سوره ي حج: و ما أرسلنا من قبلك من رسول و لانبّي... ممكن است از رسول و نبي، دو معناي متفاوت اراده شده باشد، ولي دليلي در دست نيست كه در اين موارد، مقصود از آن، همان معنايي باشد كه مؤلّف بهايي خاتميت اظهار كرده است، بلكه تفاوت آن ها در مقام رسالت و نبوت است كه بر حسب روايات، مقام رسالت برتر از مقام نبوت است. در روايت آمده كه سيصدوسيزده تن از انبيا، داراي رسالت خاصي بوده اند و از آنان به رسل تعبير ميشود29.
پس اين تفاوت از ناحيه ي مفهوم لفظ نبي و رسول نيست. بدين ترتيب، پيامبراني كه از هر دو مقام برخوردار بودند، بر ساير پيامبران برتري معنوي دارند.
ه••) مؤيد ديگري كه مي تواند معناي آيه را روشن، و بياساس بودن پندار اشكال كننده را واضح كند،اين است كه در قسمت زيادي از رواياتي كه در باره ي خاتميت آمده، در حقيقت، تذكّر و توضيح معناي خاتميت در آيه ي شريف است. الفاظي كه در روايات آمده چنين است: خاتم المرسلين، ليس بعدي رسول، أختم به انبيائي ورسلي، وختم به الوحي، وخاتم رسله، وختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده أبدا.30
ز) نكته ي ديگري كه براي ردّ ادّعاي نويسندگان بابي و بهايي بايد تذكّر داد، اين است كه انحصار و تخصيص وحي رؤيايي به انبياي تابع و سپس آن را براي تأويل آيه ي خاتم النبيين مستمسك قراردادن، غلط و اشتباه است؛ زيرا، كه آيه ي صدويكم سوره ي صافّات كه در باره ي حضرت ابراهيم (عليه السّلام) است: قال يا بُني إنّي أري في المنام أنّي أذبحك... تصريح دارد كه در خواب، به حضرت ابراهيم (عليه السّلام) وحي شد و آن حضرت به قرباني فرزندش اسماعيل مأمور گرديد. اين، در حالي است كه حضرت ابراهيم (عليه السّلام) داراي شريعت مستقل بود و شريعت پيش از خودش را نسخ كرده بود. پس اين سخن صحيح نيست كه بعد از پيامبر اسلام (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم)، پيامبر صاحب شريعت مستقل نخواهد آمد، ولي آمدن رسول كه تبليغ شريعت گذشته كند، اشكال ندارد!
توضيح و بيان ديگر
با بررسيهاي به عمل آمده، مي توان به بيان ديگر، مطالب را جمع بندي كرد و اين گونه توضيح داد كه ختم نبوت، مستلزم ختم رسالت و شريعت است.
توضيح اين كه نبوّت، عبارت است از اين كه از جانب خداوند، به فردي، وحي شود كه او به مقام نبوت برگزيده شده است، و نيز معارف و احكام الهي كه بيان كننده ي اصول و فروع دين است، به او وحي گردد. رسالت، به اين معنا است كه از ميان كساني كه به مقام نبوّت برگزيده شده اند، از جانب خداوند، مأموريت ويژه اي يافته اند تا معارف و احكام الهي را در سطحي وسيع تر، به بشر ابلاغ كنند و با كوشش در جهت اجراي آن ها در جامعه ي بشري، بشريت را به سوي كمال و سعادت سوق دهند. البته، پيامبران الهي، هر دو مقام را داشته اند؛ يعني، هم حامل وحي و شريعت آسماني بوده اند و هم مسئوليت ابلاغ و اجراي آن احكام را در جامعه ي بشري بر عهده داشته اند. از اين رو، قرآن كريم، آن جا كه از نبوت عامّه سخن گفته، گاهي از پيامبران با واژه ي النبيين31 تعبير آورده است كه مسئوليت بشارت و انذار مردم را بر عهده داشتند و گاهي با واژه ي رُسُلَنا32. گويا آنان به خاطر گستردگي كار، چه بسا نياز داشتند از بينات و معجزات بيش تري استفاده كنند.
با اين بيان، مطلب ديگري هم به دست ميآيد و آن اين كه ميتوان فرض كرد كه كسي در شرايطي داراي مقام نبوّت باشد، ولي هنوز به مقام رسالت دست نيافته باشد و در زمان بعد، به عنوان رسول برگزيده شود، ولي عكس آن (كسي رسول باشد و به نبوت مبعوث نباشد) معقول نيست؛ زيرا، برگزيده شدن به مقام رسالت، بدون اين كه داراي مقام نبوّت باشد و شريعت الهي به او وحي شده باشد، نامعقول است.
پيش از اين هم، يادآوري كرديم كه در روايت آمده، تعداد پيامبران، صد و بيست و چهارهزار نفر است كه از ميان آنان، سيصد و سيزده نفر، علاوه بر منصب نبوّت، داراي منصب رسالت اند.33
يادآوري اين نكته هم لازم است كه اگر چه پيامبران صاحب شريعت، طبق نظريه ي مشهور، پنج پيامبر بزرگ الهي (نوح (عليه السّلام) ابراهيم (عليه السّلام) موسي (عليه السّلام) عيسي (عليه السّلام) پيامبر اكرم (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم)) بوده اند، ولي وحي نبوّت و شريعت، به آنان اختصاص نداشته و مشترك ميان همه ي پيامبران الهي بوده است، حتي پيامبران قبل از حضرت نوح (عليه السّلام) نيز اگر چه داراي شريعت به معناي مصطلح آن كه با كتاب همراه است، نبودند، امّا آنان نيز از وحي الهي برخوردار بودند و آن چه براي هدايت مردم نياز داشتند، از طريق وحي به آنان ابلاغ ميشد.
بنابراين، خاتميت در مبحث نبوت، بيان كننده ي سه مطلب است:
1ـ پس از پيامبر اسلام (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) فردي به عنوان نبي، از جانب خداوند برگزيده نخواهد شد؛ يعني، به كسي وحي نخواهد شد تا او پيامبر الهي باشد.
2ـ پس از پيامبر اكرم (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) و شريعت اسلام، شريعت ديگري از جانب خداوند، براي بشر تشريع و نازل نخواهد شد و شريعت اسلام تا آخرالزمان، جاودانه باقي خواهد ماند.
3ـ پس از پيامبر اسلام (صلّياللّهُ عليه وآله وسلّم) هيچ كس به عنوان رسول خداوند كه مأموريت ابلاغ شريعت جديدي به مردم دارد، مبعوث نخواهد شد و از آن جا كه باب نبوت، بسته است، باب رسالت نيز بسته خواهد بود.34
يادسپاري
بايد توجّه داشت كه ختم باب وحي و نبوّت، و شريعت و رسالت، مستلزم ختم باب الهام و قطع هر گونه ارتباط بشر با عالم غيب و دريافت حقايق و معارف غيبي از طريق ارتباط با فرشتگان نيست. در احاديث اسلامي آمده است كه هم در امّت هاي پيشين و هم در امّت اسلامي، كساني بوده و هستند كه بدون اين كه از مقام نبوّت و رسالت برخوردار بوده باشند، از عالم غيب، به آنان الهام ميشود و فرشتگان با آنان سخن ميگويند. اين گونه افراد، در اصطلاح، محدّث ناميده ميشوند.35 
كتاب شناختي نقد بابيت 
پس از ادّعاهاي بياساس ميرزا علي محمّد شيرازي، علما و انديشه مندان مسلمان، براي جلوگيري از گمراهي مردم، با قلم و بيان، به افشاي توطئه ي استعمار پرداختند، و خطر انحراف را گوشزد كردند. استقصاي كامل و احصاي همه ي كتاب ها، ميسر نيست. در عين حال، براي آن دسته از خوانندگاني كه بخواهند اطّلاعات بيش تري در اين زمينه داشته، از تحقيقات و ردّيه هاي ديگران با خبر باشند، تعدادي از كتاب هايي كه در رّد نقد و بررسي بابيت تدوين شده، آورده ميشود. اميد است كه مفيد واقع شود.
تعدادي از اسامي ليست پيوستي، در الذريعة (نوشته ي آقا بزرگ تهراني) و تعداد كمي از آن، در لغت نامه ي دهخدا آمده است. اكثر كتاب ها، چاپ شده است.
ابطال مذهب بابيه، اسماعيل حسينييزدي.
ازهاق الباطل، سيدعلي محمودآبادي.
إزهاق الباطل، محمّد كريم خان بن ابراهيم كرماني.
اشعار نيوا در ردّ باب و بهاء، آخوند محمّدجواد صافي.
البابيون و البهائيون، (يو)، همايون همتي، تهران، منظمة الأعلام الاسلامي، 1411 ه•• .ق، 91 ص.
الحجج الرضوية في تأييد الهداية المهدوية و الرّد علي البابية، محمّد بن محمود حسيني لواساني.
الحسامية في ردّ البابية، محمّد احمد قايني (مخطوط).
الحق المبين (في الردّ علي البابية)، احمد بن محمّد علي بن محمّد كاظم شاهرودي.
الردّ علي البابية، آقا رضا بن محمدحسين اصفهاني.
الردّ علي البابية، خلف بن عبد علي آل عصفور البحراني.
الردّ علي البابية، سدر الإسلام علياكبر بن بشير محمد همداني.
الردّ علي البابية، سيد احمد بن محمّدتقي موسوي تربتي.
الردّ علي البابية، فاضل جعفر مزاره شيرازي.
الردّ علي البابية، محمّدتقي بن محمّدباقر آقا نجفي اصفهاني.
الردّ علي البابية، محمّدحسن خوسفي قائني.
الردّ علي البابية، محمّدعلي بن محمّدحسين حائري، مصر، 1329 ه•• .ق.
الردّ علي البابية، ملاّ عبدالرسول كاشاني.
الردّ علي البابية، مهدي بن محمّد علي ثقة الإسلام.
الردّ علي البابية و البهائية، عبدالرسول بن محمّد بن زين العابدين، تهران، 1374 ه•• .ق، 60ص.
الردّ علي البابية، يحيي بن رحيم الأرومي، نجف اشرف، 1344 ه•• .ق.
السهام النافذة في الردّ علي البابية، محمّد قاسم بن محمّدتقي غروي (مخطوط).
الشيخ و الشاب في ردّ البهائية و الباب، السيد هاشم حسين فتح الله، بغداد، 1331 ه•• .ق، چاپ اوّل؛ (1347 ه•• .ق، چاپ دوم).
الشيخية و البابية أو المفاسد العالية، محمّد بن محمّد مهدي الخالصي، بغداد، مطبعة المعارف، 1372 ه•• .ق، 344 ص.
الهداية المهدوية في ردّ البابية، علي اصغر بن رجب علي اليزدي الأردكاني، تهران، 1325 ه•• ، 263 ص، چاپ سنگي.
ايراد در پيرامون مسلك باب و بهاء مذاهب مختلفه عالم، محمد مهين پور (حاج رحيم) تهران، مطبوعات وطن ما، 1375، چاپ دوم، 105 ص.
باب كيست و سخن او چيست؟ نور الدين چهاردهي، فتحي، 320 ص.
باب و بها را بشناسيد، فتح الله بن عبدالرحيم اليزدي، حيدرآباد كن، 1371 ه•• .ق، 336 ص، چاپ سنگي.
بابيگري و بهاييگري، محمّد محمّدي اشتهاردي، قم، علاّمه، 1378 ه•• .ش، 280 ص.
بابيها چه ميگويند؟ هبة الله مرندي، تهران، 1347 ه•• .ش، 144 ص.
بررسي و محاكمه باب و بهاء (بررسي و محاكمه در تاريخ و عقايد)، ح، م، ت، ج 1، مصطفوي، 212 ص، ج 2، برهان، 281 ص؛ ج 3، انتشارات اسلامي، 323 ص.
بيان الحقايق، عبدالحسين آيتي.
بيبهايي باب و بهاء، محمّد علي خادمي، شيراز، 1409 ه•• .ق، 196 ص.
پنجه ي خونين استعمار در آستين باب، احمد رحيمي كاشاني، 140 ص.
تجلّيات باب و بهاء، احمد علي بن محمّد مهدي الأمرتسرسي، لاهور، تعليمي پرسِ، 32 ص.
تحقيق در بابيگري، بهاييگري، يوسف فضايي، فرّخي، 274 ص.
تخريب الباب، ابوالقاسم بن ميرزا كاظم الزنجاني.
ترجمه ي كتاب نصايح الهدي، محمّد جواد بلاغي، دارالتبليغ اسلامي، اصفهان، 211 ص.
تنبيه الغافلين (في الردّ علي البابية)، محمّد تقي بن حسين علي الهروي الإصفهاني.
حقايق شيعيان، عبدالرسول احقاقي اسكويي، 75 ص.
خرافات البابية، محمّدحسين آل كاشف الغطاء.
در ساختمان بابيت و بهاييت، جعفر خندق آبادي، تهران، 1377 ه•• ، 52 ص.
دفع شبهة طول عمر الحجّة(عج)، محمود بن محمّدحسن بن محمد جعفر الشريعتمدار.
ذيل الأرغام (ذيل ارغام الشيطان في ردّ (اهل البيان) البابية)، سيد محمّد بن محمود حسيني، تهران 1342 ه•• . ق، چاپ سنگي، 406 ص.
رجم الشيطان في ردّ اهل البيان، عبدالرحيم بن ملاّ عبدالرحمان البروجردي، چاپ سنگي، 179 ص.
ردّ الباب، ابوالقاسم بن كاظم موسوي زنجاني.
ردّ الباب، محمّدخان بن كريم خان كرماني، كرمان، 1384 ه•• .ق، 223 ص.
ردّ الباب، محمّد كريم خان قاجار كرماني، كرمان، 1383 ه•• .ق، چاپ سنگي.
ردّ اهل البيان، سيد محمّد بن محمود حسيني لواساني، تهران، 1342 ه•• .ق، چاپ سنگي.
ردّ بابيه، عبدالله بن محمد حسن مامقاني، نجف اشرف، 1345 ه•• .ق.
ردّ بر بابيه، ابوتراب بن ابي القاسم برغاني شهيد قزويني (مخطوط).
ردّ بر بابيه، سيد محمّد حسين بن محمّد حسيني نجف آبادي (مخطوط).
ردّ بر بابيه، محمّد تقي حسيني قزويني (مخطوط).
ردّ شبهات بابيه، محمّد بن كريم كرماني (اين كتاب، خطي و به صورت پرسش و پاسخ است).
شيخيگري و بابيگري، مرتضي مدرسي چهاردهي، تهران، فروغي، 1387 ه•• .ق، 212 ص.
صاعقه در ردّ باب مرتاب، زين العابدين خان كرماني، مدرسه ي ابراهيميه، 203 ص.
قلع الباب (قمح الباب)، ابوالقاسم موسوي زنجاني (مخطوط).
كتابي در ردّ باب، كمال الدين بن حسين خوانساري.
كشف الحيل، عبدالحسين آيتي.
گفت و شنود سيدعلي محمّد باب، محمّدتقي بن محمّد مامقاني، تهران، نشر تاريخ ايران، 1374 ه•• .ش، 185 ص.
گمراهان باب و بهاء، احمد بن محمّد باقر روضاتي خوانساري.
لوح باب و بهاء، احمدعلي بن محمّد مهدي الأمرتسري، لاهور، 1960 م ، 144 ص.
محاكمه و بررسي باب و بهاء، حسن بن محمد رحيم مصطفوي اهري، تهران، بوذر جمهوري، 1376 ه•• ، (3 جلد).
مدافعه در مقابله خصم (در خصوص مطالب بيان)، شيخ عبدالسلام آخوندزاده، تفليس، 1314 ه•• .ق.
مشي الإنصاف في كشف الاعتساف (الردّ علي البابية)، ميرزا ابراهيم بن ابي الفتح زنجاني.
مناظره با سيد علي محمّد باب، محمّد بن حسين (مخطوط).
موارد تحقيق در باره ي مذهب باب، ادوارد براون.
مواهب الرضوية في ردّ شبهات المبلّغين من المسيحية و البابية و البهائية، سيد محمّد بن محمود الحسيني، تبريز، 1343 ه•• ، 96 ص.
نصائح الهدي والدين إلي مَنْ كان مسلماً وصار بابياً، محمّد جواد بن حسن بلاغي، بغداد، 1339 ه•• .ق، 156 ص؛ اصفهان، دارالتبليغ الاسلامي، 1373ه•• ، 211 ص.
نصحيت به فريب خوردگان باب و بهاء، علي العلاّمه الفاني الاصفهاني، اصفهان، دارالتبليغ، 1373 ه•• ، 211 ص.
پاورقيها:
1. مطالب منقول، از اينترنت (در معرّفي آيين باب و بهاء) اخذ شده است، آدرس آن: http: //www.banai.org.
2. بيان، واحد اول، باب 15.
3. بيان، واحد دوم، باب اول؛ نيز ر.ك: بيان، واحد سوم، باب 14؛ بيان، واحد اول، باب دوم.
4. مفتاح، باب الأبواب، ص 77.
5. نصائح الهدي إلي مَنْ كان مسلمِ فصار بابيا، علاّمه شيخ محمّدجواد بلاغي، ص 16. اين كتاب، به زبان فارسي، توسط سيد علي علامه فاني اصفهاني ترجمه شد و با نام نصيحت به فريب خوردگان باب و بهاء نشر يافت. چاپ اوّل، 1331 ش، اصفهان، و چاپ دوم، 1405 ق، چاپخانه اسلام، قم.
6. نصائح الهدي، ص 16.
7. فرائد، ص 35، ابوالفضل گلپايگاني.
8. نوشته ي اشراق خاوري.
9. نوشته ي احمد حمدي.
10. ر.ك: خاتميت، روحي روشني، فصل اوّل، و نيز ص 33 و...
11. البته آيات ديگري مانند: فرقان: 1؛ فصّلت: 41 ـ 42؛ انعام: 19؛ سبأ: 28 و... دلالت بر خاتميت نبوّت پيامبر دارند كه ما به جهت اختصار، از توضيح و تفسير آن ها، خودداري كرديم.
12. ر.ك: مطففين: 25 و 26؛ يس: 65؛ جاثيه: 23؛ بقره: 7.
13. ر.ك: ابن فارس، مقاييس اللغة، ج 2، ص 245؛ فيروزآبادي، قاموس اللغة، 4، ص 102؛ جوهري، مختارالصحاح، ص 130؛ ابن منظور، لسان العرب، ج 4، ص 25؛ و... .
14. مقاييس اللغة، ج 2، ص 245.
15. لسان العرب، ج 4، ص 25. 
16. براي آگاهي بيش تر در اين باره، به كتاب مفاهيم القرآن، آية الله جعفر سبحاني، ج 3، ص 118 ـ 122 رجوع شود.
17. ر.ك: التبيان في إعراب القرآن، ج 2، ص 100؛ خاتميت از نظر قرآن و حديث و عقل، جعفر سبحاني، ترجمه رضا استادي، ص 19 ـ 20.
18. اشراقات، ص 292.
19. ر.ك: آل عمران: 50؛ مائده: 46؛ صف: 6.
20. خاتميت از نظر قرآن و حديث و عقل، همان، ص 24 ـ 26 (با تصرّف اندك).
21. ر.ك: انعام: 61؛ اعراف: 37.
22. تكوير: 19.
23. ليس: 14.
24. اعراف: 157 و 158.
25. صافات: 133.
26. صافات: 123.
27. صافات: 139.
28. مريم: 54.
29. بحارالأنوار، ج 11، ص 32.
30. مجموعه ي اين روايات، با تكيه بر منابع و مصادر روايي در كتاب هايي كه در اين موضوع نوشته شد، جمع آوري گرديد. به عنوان نمونه، مراجعه شود به كتاب خاتميت از نظر قرآن و حديث و عقل، تأليف جعفر سبحاني، ترجمه ي رضا استادي.
31. فبعث الله النبيين مبشّرين ومنذرين، بقره: 214.
32. لقد أرسلنا رسلنا بالبينات حديد: 35.
33. ر.ك: معانيالأخبار، ص 333؛ بحارالأنوار، ج 11، ص 33.
34. كلام تطبيقي(3)، ص 106 ـ 108، علي ربّابي گلپايگاني، (با تصرّف اندك)، دفتر تحقيقات و تدوين متون درسي مركز جهاني علوم اسلامي.
35. در اين باره، رجوع كنيد به اصول كافي، ج 1، ص 176؛ صحيح بخاري، ج 3، كتاب فضائل الصحابة؛ صحيح مسلم، ج 4، كتاب فضائل الصحابة؛ المعجم الفهرس لألفاظ الحديث النبوي، ج 1، ص 434.


١٣:٣٦ - چهارشنبه ٥ خرداد ١٣٩٥    /    عدد : ٤٩٤٤٠٤    /    تعداد نمایش : ٣١٩


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




اوقات شرعی
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1108
 بازدید امروز : 47
 کل بازدید : 620676
 بازدیدکنندگان آنلاين : 3
 زمان بازدید : 0.60